زبان آتش و آهن , زبان خشم و خونریزیست...
بیا بنشین شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید!
برادر, ای برادر, تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار... تا از جسم
تو این دیو انسانکش برون آید, برون آید
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا دادست, چرا باید تو بستانی؟؟؟ چرا باید؟
چرا بایدکه با یک لحظه غفلت این برادر را به خاک و خون بغلتانی؟؟؟
اگه این بار شد این وجدان خواب آلوده ات بیدار ... تفنگت را زمین بگذار!
فردا قراره اگه خدا بخواد کارم درست شه که ازون خراب شده بیام بیرون! اگه بشه میتونم به خیلی
از کارای دیگم برسم... یعنی فکر میکنم واسم بهتره
خیلی وقت بود نیمده بودم این وری...همه چی خیلی سریع میگذره سریع تر از اون چیزی که
آدم فکر می کنه! واقعا راسته که میگن خیلی زود دیر میشه...

